زاویۀ زیست

.زاویه زیست واژه ایست در مقابل زاویه دید، فرقش این است که آدم این زاویه را زیست می کند

زاویۀ زیست

.زاویه زیست واژه ایست در مقابل زاویه دید، فرقش این است که آدم این زاویه را زیست می کند

زوایای زیسته

حرف های خودم را!

سه شنبه, ۱۳ تیر ۱۳۹۶، ۰۳:۵۵ ب.ظ
«البته دفترخاطراتی داشتم، از همان‌هایی که آن روزها مرسوم شده بود، پس‌زمینه‌ای از غروب آفتاب و یک درخت نخل و یک جفت چشم اشک‌بار و صفحات کاهی که در پس‌پشت تک‌تک آن، این تصویر تکرار شده بود. آن را به زحمت خریده بودم، چندین هفته برای خریدش تمام پول‌هایم را جمع کرده بودم، برای آن روزها دفتر گرانی بود. ولی تویش شعر می‌نوشتم. شعرها و حرف‌های دیگران را، نه حرف‌های خودم را.‌»

لا به لای یکی از نوشته های سال های پیش چشمم به این قسمت افتاد و توانست مرا حداقل به پانزده سال پیش برگرداند. نوشتن، بهترین اتفاق ممکن است.
  • پـــــر ی

زاویه ها (۱۵)

((( :اوه۱۵سال پیش!!

آره :) پیر شدم دیگه من :)
  • مریــــ ـــــم
  • ۱۵سال پیش چقد خوب مینوشتی هاااا

    نه متن مال پونزده سال پیش نیست 
    مال سه چهار سال پیشه در مورد پونزده سال پیش :)
  • مَـهدی (میرزای قدیم)
  • همین یه موردو باهات موافقم. نوشتن بهترین اتفاق ممکن است....

    خوبه حداقل باز موافق بودی در این مورد میرزا :) حوصله بحث نداشتم انصافا :)
  • ف.ع ‏ ‏‏ ‏
  • واقعا بهترین اتفاق و بهترین تسکینه :)

    اوهوم :)
  • آقاگل ‌‌
  • سه بار خوندم تا فهمیدم چی میگی :) و ارجاع "این" در پاراگراف دوم به کجاست. :) 
    دنبال لینک میگشتم. یا لااقل یک تصویر.


    آقاگل واضحه دیگه . گذاشته بودمش تو گیومه دیگه :)
  • دچـــــ ـــــار
  • خوش بحال شما که اون موقع به فکر نوشتن بودید ما که همه ی خاطراتمون رو به باد دادیم رفت :)

    دقت کن فیش نگار متن مال پونزده سال پیش نیست هااا
    متن جدیدتره. حدودا سه چهار سال پیش :)
    تاحالا ندیده بودم یه جمله با را تموم بشه ! 


    حالا دیدی دیگه :)
    دارم فکر میکنم به اینکه من ۱۵ سال پیش حتی توانایی تکلم هم نداشتم:) ولی شما شعر مینوشتی:) جالبی فضای مجازی اینه که باعث میشه دو تا ادم با کلیی اختلاف سنی باهم دوست باشن:)

    البته چیز شعر نوشتم :) 
    تاکبد می کنم این متن مال پونزده سال پیش نیست البته، مال سه چهار سال پیشه درباره پونزده سال پیش :) فک کنم من خیلی با ابهام و کژتابی نوشتم جمله رو, چون واسه همه سوتفاهم شد :)

    قسمت آخر حرفتو خیلی موافقم :)
    چه جالب! :)
    من اولین دست نوشته ای از روزانه نویسیهام دارم مربوط به نه سالگیمه :)
    و بعدتر شد دردل نویسی که البته از ابتدا هم با نیت عظیم و بلندی می نوشتمشون! فکر کن در ده دوازده سالگی با این هدف روزانه نویسی میکردم که سالها بعد بتونم احوالات کودکانم دراون سنین رو درک کنم!!!
    برای همین نوشته هام سرشار از صداقته!و نه حتی ذره ای اغراق یا کذب یا چاپلوسی یا هرچی!
    یعنی یه همچین مادری هستم من! :)))

    جدی می گی لوسی می؟!!!!
    بابا تو خیلی خفن بودی، از اون موقع به فکر بچه هات بودی :)))) من میگم خیلی رو رفتار بچه هات دقیقی، فک کنم همین امروز واست کامنت گذاشتم.
    یه مادر نمونه :)
    یادش بخیر این دفترا و نوشتنا...
    برای من دستخط دوستامم توش هست..
    حتی دبیرزبان کلاس دوم و سوم راهنماییم...حدود 14سال قبل

    من ندارمش دیگه این دفتره رو:(
  • ماهی کوچولو
  • منم یه همچین دفتری دارم البته جایزه ای بود که مدرسه بهم داده بود بخاطر معدلم :)) منم تهشو دادم عزیزانم نوشتن از سرش خودم شعرها و متن هایی که دوست داشتم

    آفرین، بچه زرنگ بودی پس :) 
    آره، قدیما به بچه های فامیل هم می دادیم یادگاری بنویسن:))) 
    این پست رو که خوندم یادِ یه چیزی افتادم!
    چند روز پیش جعبه یادگاری هامو باز کردم از پاکت اولین ساندویچی که با دوستام مستقل رفتم بیرون و خوردیم تا تسبیح مادر مادر مادربزرگم...!
    بچه گی یه عالم خاصی داشت...!هرچی میرسیدم مینوشتم و جمع میکردم!
    و واقعا نوشتن بهترین اتفاق ممکن ست!!! :)

    آفریییین، شما چه چیزایی نگه داشتی :)))
    خاطرات ۱۵ سال پیش من از رفتن به کاخ گلستان با خانواده حکایت داره :))
    یعنی باید از ۱۵ سال پیشمم خجل باشم؟؟؟
    :))) (میدونم ۳ ۴ سال پیش نوشتی، منظورم اون اتفاقه س که باعث اون جمله شده :دی) 

    وااااچرا خجل باشی، کاخ گلستان به این خوبی :)
    بلی بلی متوجه شدم :)
    هیچوقت با "باز نشر" حرف های دیکران حال خوبی بهم دست نداده
    دوست دارم حرف خودمو بزنم
    نمیدونم ولی فک کنم یه جور جاه طلبیه که از قدیم الایام با من بوده
    حرف من ، کار من ،فکر من...
    چندسال اخیر کنترلش میکنم
    چون میدونم کار بدیه که همه اش بخوام همه چیز در مورد من باشه
    ولی از خدا پنهون نیست از شما چه پنهون هنوز حسش رو دارم

    واااای کلمه بازنشر واسه یه دفتر خاطرات به اپن شکل و برای یه دختر سیزده ساله خیلی کلمه سنگینیه:) 
    جاه طلبی نیست قطعا به خودی خود، به نظرم نباید کنترلش کنی، فقط همه چیز رو، همه حرفای خودت رو قطعی ندون
    منم آخرش به این رسیدم که حرفای خودمو باید بنویسم.
  • محبوبه الف
  • نوشتن، بهترین اتفاق ممکن است.
    چقدرخوب بود این حرف. : )

    قربان شما :)
    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">