زاویۀ زیست

.زاویه زیست واژه ایست در مقابل زاویه دید، فرقش این است که آدم این زاویه را زیست می کند

زاویۀ زیست

.زاویه زیست واژه ایست در مقابل زاویه دید، فرقش این است که آدم این زاویه را زیست می کند

زوایای زیسته

کوی دانشگاه تهران

دوشنبه, ۹ مرداد ۱۳۹۶، ۰۱:۳۷ ق.ظ

دیشب بعد از چهار سال دوباره اومدم خوابگاه. جایی که هفت سال زندگی کردم. خیلی خسته بودم ولی یه چرخی تو محوطه خوابگاه زدم و همه اتاق هایی که توش زندگی کرده بودمو نگاه کردم. حالا دیگه همه اون سالها مثل فیلم بودن. من حتی شخصیت اول اون فیلم هم نبودم. 

همینطور که داشتم تو محوطه قدم میزدم، دیدم قسمتی رو کرت بندی کردن و توش سبزی کاشتن، دم غروب همه بچه ها با یه سبد میومدن و سبزی میچیدن. کار جالبی بود، دوره ما از این کارا نمی کردن که. واسه یه پره سبزی جون می دادیم، حتی آدم می کشتیم:)

بالاخره رسیدم مهمون سرا و رفتم تو. خوشحال بودم از اینکه تنهام و می تونم به خیلی چیزا فکر کنم ولی چشمتون روز بد نبینه که یه هم اتاقی در این وضعیت پیداش شد مسلمان نشنود کافر نبیند، هر چی هم من بگم شما نمی تونین تصور کنین که چقدر حرف می زنه. اصلا اجازه نمیده ما فکر کنیم. تازه با این وضعیت قصد داره دفاع کنه و گیر داده منم برم جلسه دفاعش:/ خدا رحم کنه اونجا کلا به استادا اجازه حرف زدن نمیده. اصن یه وضعی. کاری هم نداره طرف مقابل گوش میکنه یا نه. الانم فک نکنین ساکت شده، درواقع حمومه که من تونستم پست بزارم.

+همین دیگه، فکر کنم اولین پست خاطره گونه و روزانه نویسیم بود.

  • پـــــر ی

زاویه ها (۲۴)

  • مـــحـــدثـــه ...
  • :))))
    من میگم تا از حموم نیومده بیرون برو بگیر بخواب،اینجوری بیاد ببینه خوابی،حرف نمی زنه دیگه.

    دقیقا همین کارو کردم محدثه، خودمو زدم به خواب :)
  • ماهی کوچولو
  • زیاد حرف زد بگو بیام پشت دست بزنم تو دهنش :)) تو که خودت اهلش نیستی 

    ماهی یعنی عاشق این خشونت در عین مهربونیت هستم:) 
    نصف شب با نخ و سوزن بدوزش به تخت خواب. صبح پا میشه از ترس سکته میکنه راحت میشی100% تضمینی. :)


    چند بار همین کارو تو خوابگاه کردی آقاگل، اعتراف کن:)
    میشه چند روز اون کلتت رو بهم قرض بدی کارشو بسازم؟:)
    حسرت داخلِ دانشگاه تهران رفتن و دیدن کوی‌اش عین چی به دلم مونده :/

    عه، چرا مترسک، بیا خودم می برمت دانشگاهو بهت نشون میدم. چیز خاصی نیست که
  • دُچـــــ ـــــار
  • حسی که توصیف کردید از بازگشت به خوابگاه و احساس حس فیلم ... رو دقیقا تجربه کردم :) گویی همه ی واقعیت های خوش :) خاطره شده بود و رفته بود!

    همه اتفاق های خوب و بد خاطره شده بود و رفته بود
  • مریــــ ـــــم
  • من همیشه این تجربه رو داشتم که وقتی دلت میخواد وااقعااا تنها باشی همون موقعست که هواااار میشن سرت
    اما امان از اون روزی که دلت نخواد تنها باشی
    از سه کیلومتری خونتون هیشکی رد نمیشه بماند هیشکی گوشیشم جواب نمیده

    باهات شدیدا موافقم. همین ها رو تجربه کردم:(
    سلام 
    یعنی الان تهرانی ؟:)
    یعنی الان ارشد قبول شدی یا شایدم دکترا ؟:))
    اگر تهرانی بمون تا من میام جایزه تو بهت بدم :))))
    وای پری،  پریروز جایزه تو که دیدم فقط خندیدم :)))))) 
    یعنی فقط ببینمت اون‌ جایزه (من باب پست طنزت ) رو لحظه شماری میکنم بهت بدم :)))
    البته من احتمالا شهریور بیام :))



    +
    مثل من حرف میزنه یعنی ؟:))
    البته من فقط اینجا پرحرفم :))
    برای اینجور افراد باید یه نفر مثل خودشون جلوشون قرار بگیره که کم بیارن :دی 😃😅


    سلام عزیزم 
    آره تهرانم ، نه بابا کار داشتم اومدم، دکترا کیلو چند، ما از جرگه خرخونها جدا شدیم افتادیم تو جرگه بچه تنبلا:/
    جایزه ام؟؟؟!! جایزه ام برا پست طنزم چی بود واران؟ من حافظه ام داغونه:( چرا به جایزه ام نگاه میکنی میخندی؟ عاقا منم لحظه شماری میکنم جایزه رو ازت بگیرم:))) ولی تا شهریور تهران نیستم.

    واا، واران تو که اصلا حرف نمیزنی،موافقم ولی من نقطه مقابل این دخترم :( یکی منو نجات بده، امشب باید به همه فرآیند دفاعیه اش گوش کنم:(((((
    قرار نبود که بیام بگم جایزه ات چیه که ؟:)))
    قرار شد من جایزه بگیرم بهت بدم‌ کلی بخندی 😅😃😃
    تا کی اونجایی شاید برای جایزه توام شدم هفته دیگه اومدم و رفتم :))
    ولی باید قول بدی با هم برگردیم :)))) چون من اونجا جا  ندارم زودی برمیگردم :))))😀


    +
    خب دو کار  اصلی میشه کرد یک وقتی ایشون حرف میزنن تو رادیو رو  روشن کنی و صداش رو ببری بالا 😅😅
    رادیوی گوشیت :) اونقد بالا که تمرکز براش نمونه :))


    دو : وقتی داره حرف میزنه پارازیت وسط حرفاش ایجاد کنی :))
    مثلا چه جوری ؟
    مثلا وقتی یه چیزی رو میگه تکرار همون حرفاش رو انجام بده :))) بعد آخرش بگو آفرین 😁😁😁😂
    اگر یه جمله میگه تو همون جمله جلوی خودش بارها و بارها با صدای بلند تکرار کن 😁😁😅 و یه آفرین هم آخرش بذار :))
    بعد که جمله ی بعدی میخواد دوباره برو همون جمله ای اول تکرار کن و بگو میشه در مورد این توضیح بدی ؟😅
    بعد که بباد توضیح بده تو بپر تو جمله ی وسط یا آخرش  😅😅😅
    همینجوری سَرِ تَپ دِه بِشیون 😅😅😅😅😃
    خودش کم میاره 😅😅😅😃😃😂
    کم آورد بگو با اجازه ت من میخوام بخوابم😅😅
    یا هر چی فقط سعی کن تمرکزش رو ازش بگیری 😅😅😅😅😀



    راه سوم هم هم قانون کلت آقاگل عالیه :)))😅😅
    ولی چون تو جرائت نداری همون مورد یک یا دو رو اجرایی کن 😅😁😀
    موفق باشی 😅😅


    آهاااا، خب خداروشکر، فکر کردم مشکل از حافظه منه باز که یادم نمونده جایزه ام چیه، ولی یادمه قرار بود یه ماگ واسم بخری :)))) چقدر من پرروام:)))
    والا معلوم نیست، شاید تا آخر هفته، شاید تا هفته بعد، شایدم فردا رفتم، اصلا کارم مشخص نیس. ولی کاش میشد ببینمت بانو
    ببین من عرضه اجرا کردن همین روشی هم که گفتی ندارم چه برسه به قانون کلت آقاگل، یه روش ساده تر بگو، مث روش محدثه، که مثلا خودمو بزنم به خواب :)))
    اون ماگ  هدیه است:) هدیه ات محفوظه:))
    خب اگر من خواستم  بیام خبرت میکنم:))اگر بودی منم میام:)


    روش محدثه چند بار میتونی انجام بدی؟😅😀
    خب رک و راست بهش بگو نمیخوای بشنوی😀😀😁



    آخ جون هدیه :)
    باشه، خبرم کن
    بالاخره یه روز بهش می گم کمتر حرف بزنه، واسه خودشم خوبه:)))
    گمونم چیزی حدود نصف مردمی که تا حالا کنکور دادن توی این چندین و چند سال حسرت دانشگاه تهران درس خوندن رو تا آخر عمر با خودشون حمل میکنن. یکیش خودمم

    +بذار حرف بزنه. اونایی که زیاد حرف میزنن رو دوست داشته باشیم :دی

    حسرت بیخودی رو میخورن خب، شمام حسرت نخور
    نهههههه، پرحرفا قابل تحمل نیستن :(((
    من همچین شرایطی رو توی اتوبوس تجربه کردم و به وسیله ی هندزفری از این شرایط نجات پیدا کردم :)

    حالا که فکر می کنم می بینم ک تو‌ اتوبوس هم گیر یکی از این پرحرفا افتادم :) هنذفری هم روش‌خوبیه ها، امتحانش می کنم:)
    زندگی خوابگاهی (مجردی) یه سری مزیت خوب داره:)

    هر دو رو تجربه کردم و هردوش عالیه البته مشقات و مصائب خودش رو داره اما خب می ارزه به تجربه اش :)
    خدا واستون حفظش کنه P: اینجوری خاطرات اون هفت سال خیلی بهتر مرور میشه D:

    + دعا کنید ما هم کوی دانشگاه رو لمس کنیم :)

    خاطرات هم از دست این دختره گم و گور شدن والا:)
    عه، شمام کنکوری هستی؟ مگه ضریحه میخوای لمسش کنی :)))
    عههه بسلامتی تهرانی
    عنوان اینو میزدی بار دیگر شهری که دوست میداشتم :)
    من خودم یستگی داره یه روز از کدام دنده بیدار بشم ولی کلا آرامم
    چقدر دلم برات تنگ شده بود 
    یهو صفحه تو با لپ تاب باز کردم بیشتر دلتنگی فوران زد مثل همون روزای اول دی ماه تازه باهم آشنا شدیم :) 
    گوشی اصلا خوب نیست :(

    آره فعلا هستم. 
    اینم میشد. عنوان خوبیه. ولی فکر کنم قبلا زدم این عنوانو :)
    منم دلم تنگ شده بود، سریع پستت رو خوندم :)) به جمع بیانی ها خوش اومدی :)
  • میرزا ژوزف پولیتـزِر
  • چقدر دیر اومد برایاین پستت. فکر کنم از حموم اومده بیرون. پس مزاحم حرف زدناتون نمیشم

    شما همیشه باید دست بزاری رو نقطه عصبانی کننده ماجرا؟
    دقیقا روز شنبه من هم تقریبا با چنین فردی توی صحبت کردن بودم خیلی هم برام عزیزه ولی واقعیت دوساعت یکسرهههههه حرف زد من همش نگران بودم ک نکنه وسط حرفش خوابم ببره و خب چقدر بد میشه و زشته ...ولی مدام خمیازه کشیدم و دوسه بار هم رفتم توی اشپزخونه اب زدم ب صورتم تا بیدار شم :/ :))

    وای قابل تحمل نیست این وضعیت. من که جای تو بودم میخوابیدم راحت. 
    بهههههههه اومدین محل کار قبلی من که
    البته من توی کوی فاطمیه نبودم مسلما :-/ :-D
    ولی به هر حال همون بغل توی کوی پسران بودم
    خیلی محیط کوی رو دوست دارم
    با اینکه وجود اون همه پسر با شلوارک و زیر پیرنی واقعا صحنه زیبایی رو به وجود نمیاره ولی بازم خوبه :-D


    محل کار قبلی شما محل زندگی ما بود :) 
    البته قاعدتا کوی فاطمیه نه کوی پسران :)
    برنامه نوشتین واسه کوی؟ نکنه این سیستم آنلاین خوابگاه کار شما بوده :)
  • ماهی کوچولو
  • فداااات :)) :*
    منم عاشقتم :*

    قربانت:)
    من هرچی میگم پشتش یک خاطره است! :))
    البته این یکی مال خودم نیست. با واسطه نقل میکنم. یکی تعریف میکرد میگفت یک هم اتاقی جدید داشتیم ساعت 10 شب همیشه میخوابید. ما برداشتیم سر شب توی اتاق اول کلی در مورد جن و روح و این حرف زدیم. اینم ترسو و خرافاتی بود. همون تا 10 شد سریع خوابید که دیگه بحث ادامه پیدا نکنه. ما هم پا شدیم لباسش رو دوختیم به تخت. بعد یکی رفت توی بالکن بقیه هم قایم شدیم. برقارو خاموش کردیم. اونی که تو بالکن بود شروع کرد سر و صدا. میگفت این بیدار شد. شروع کرد جیغ زدن. بعد ما از پشت در پریدیم بیرون که آروم باش. چی شده. البته که آخر عاقبتشون این شده بود که طرف رفت از اتاقشون. خلاصه که تست کنین جواب میده :)


    و باز هم آقاگل و باز هم خاطره :)
    یعنی واقعا من دیگه حرفی ندارم. این از کشتن گربه تو کوی پسران ماهم بدتر بود :)
    میتونم درکت کنم که چه حس خاصی داره؛
    یه ماه پیش همچین دوباره دیدنی رو تجربه کردم اما خب یکم تلخ بود :)

    برای منم همچین شیرین نیست :(
    نه اون با من نبود
    من جایی بودم کارای سخت افزاری میکردیم
    هم کوی فاطمیه هم کوی پسران رو
    ولی خوب محل استقرارمون کی پسران بود

    آها پس به کوی فاطمیه هم ورود پیدا کردی :)
    منم ازاین حس ها می خوامممممم....وقتی پستو خوندم دیدم چه قدر راه مونده که من باید برم...هعیییییی

    واااا چرا از این حسا میخوای؟:(
  • فردریش نیچه
  • درود ؛
    چه خوبه که خاطراتتون توی کوی رقم خورده !
    به ما پسرا که کوی ندادن :/

    دوران عجیب اما فوق العاده ای بود:)
    چرا؟!
    چند وقتی نخوندمت پری جان.دلم برات تنگ شده بود.

    عه، کجا بودی پریسای جان، خوش اومدی :) ما نیز همچنین :)
    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">