زاویۀ زیست

.زاویه زیست واژه ایست در مقابل زاویه دید، فرقش این است که آدم این زاویه را زیست می کند

زاویۀ زیست

.زاویه زیست واژه ایست در مقابل زاویه دید، فرقش این است که آدم این زاویه را زیست می کند

تنها صداست...

۲۸
خرداد

تنها صداست که می ماند.



دریافت

  • پـــــر ی

تمام ناتمام

۲۷
خرداد
هشدار: احتمالا بخش هایی از این متن احساسی و پر از حس های زنانه است.

خبر را خوانده اید؟ اینجا بخوانید.

بخوانید تا با هر جمله اش لرزه بر اندامتان بنشیند. درد است این خبر، درد دارد در تمام ماجرایش. چه ماجرا را از نگاه مردانش روایت کنیم و چه از نگاه زن. زنی که گفته:«کاش مرا کشته بودند.» چه شده است ما را که زنان ما اینگونه آرزو می کنند. لطفا نگویید از این دست مسائل در هر جامعه ای هست. نگویید استثناست. اینگونه موارد نشان دهنده زوال اخلاقی شدیدی در جامعه است.نمی خواهم فرافکنی کنم یا ماجرا را به تمام جامعه مان تعمیم بدهم، از تعمیم های ناروا خوشم نمی آید. اما از این دست اخبار کم نیست. به این فکر کنیم که اگر خود ما «منیژه»ی روایت بودیم باز هم آن را استثنا می خواندیم؟ زن این داستان چه فشار روحی، روانی، جسمی و جنسی ای را متحمل شده است که می گوید کاش او را کشته بودند. منیژه! حواست کجاست، تو همان شب که نه یک بار که دو بار، نه یک مرد که سه مرد نشانت کردند مرده بودی. کشته شدی. همان شب.
زنان جامعه ما دارند می میرند، می میرند و مرگشان آرام نیست اما سروصدایش را یا درنمی آورند و یا اگر هم در بیاید مغفول می گذارند. تاریخ، صدا و روایت زنانه را مسکوت و مغفول گذاشته است. ما سال هاست که تمام شده ایم. با نگاه مردانی که روزگاری «ناموس»شان بودیم. چه بر سر مردانمان آمده؟ چه شده که اینگونه قصد جان زنان را می کنند؟ آن مردانگی ها چه شد؟ کجا رفت؟ کجایتان پنهانش کرده اید؟ چرا همه چیز را در شکم و زیرشکمتان خلاصه کرده اید؟ «سیامک»ها را باید چگونه تحلیل کرد؟ مشکلات اقتصادی؟ عدم امکان ازدواج؟ واقعا چه چیزی سیامک ها را به این نقطه کشاند که:«پشیمانم و شیطان وسوسه ام کرد» شیطان گویی این روزها جزیی از وجودمان شده است. این مسئله فقط در تجاوز خلاصه نمی شود، با هر خیانت مردان به زنان، هربار و هربار اتفاق می افتد.
زنان جامعه ما دارند تمام می شوند، گاه خودشان هم در این تمام شدن ها دخیلند. اما، اما این به معنای وجود نقش تاریخی مردان در کشتن زنان نیست. با این نیمه تمام ها چه می خواهید بکنید؟ تمامش کنید این تمام کردن ها را.
  • پـــــر ی

نیستی و خلا

۲۷
خرداد
این بار سکوت می کنم، روایت نمی کنم، «متن» سخن می گوید:

«تمام شده بود، چگونه می توان آنقدر راحت از زندگی کسی ناپدید شد؟ شاید به همان آسانی که وارد زندگی کسی می شویم. یک اتفاق، کلماتی که رد و بدل می شوند و آغاز یک رابطه. یک اتفاق، کلماتی که رد و بدل می شوند و پایان همان رابطه. قبل از آن نیستی، پس از آن خلا.»

از کتاب کلاه رییس جمهور، آنتوان لورن، ترجمه ساناز فلاح فرد، نشرهیرمند.
  • پـــــر ی

میز و تاریخش!

۲۶
خرداد
تا حالا به این فکر کردین که میز چقدر اهمیت داره؟ فکر کردین که چرا برخی ها دچار میززدگی میشن و عده کثیرتری گرفتار میزگرفتگی شدید هستن؟ اصلا تا حالا فکر کردین این ماجرا از کی شروع شد؟ از کجا؟ و چرا؟ یکی از کارهایی که باید انجام داد همینه که ریشه یابی کنیم این مسئله رو. نوشتن «تاریخ میز» باید خیلی جذاب و در عین حال خیلی دردسرساز و البته مهم باشه. باید تاریخ میز رو نوشت.
جدی گفتم. باور کنین. 
  • پـــــر ی

لانه سیمی

۲۵
خرداد
همین دیشب یکی از استادانم در صفحه اینستاگرام خود این عکس را گذاشت و در کپشن نوشته بود: «قمری ها روی آپارتمانش اینگونه و با مفتول های سیمی لانه ساخته اند.» فکر کردم که ما آدم ها نه تنها خودمان را گنگ و گیج کرده ایم که پرندگان را هم. آنها هم لانه های فلزی می سازند.
پرنده
  • پـــــر ی

پست طور!

۲۳
خرداد

1.به اون بچه ای فکر می کنم که از همین ماجرای مجلس جون سالم به در برد. که بیماری صعب العلاجی  داره و حالا گویا وزارت بهداشت هزینه های سنگین بیماریش رو تقبل کرده. به اینکه شاید راسته که «عدو شود سبب خیر اگر خدا خواهد.» به اینکه این کودک درمان خواهد شد و زندگی خواهد کرد یا نه. به اینکه بعدها چیزی از اون واقعه در ذهنش داره که روایت کنه؟ به اینکه مورخانی در آینده برای تحقیقاتشون میرن سراغش تا از اون بپرسن ذهنیتش در اون روزهای کودکی و در اون واقعه چی بود. به اینکه روایتش از اون واقعه چه خواهد بود. چیزی به یادش نمی مونه شاید جز تصوری ذهنی و گنگ. و احتمالاً تنها کسی است که جونش رو مدیون همین داعشی هاست.

 

2. اصلاً از اینکه بگم ما ایرانیا فلان و ما ایرانیا بهمانیم خوشم نمیاد. نه از نظر تاریخی درسته این حرف و نه اجتماعی. یعنی یه جور تفکر ذات انگارانه اس که انگار ایرانیا از اول اینجوری بودن و دیگه هم نمیشه تغییرشون داد. اما بحث این یک هفته و دیدگاهی که به وجود اومده منشاش یه چیز دیگه اس. نمیخوام بگم ما ایرانیا زیاد جوگیریم اما یه سری چیزها رو با هم خلط می کنیم و بدون اطلاع هم حرف می زنیم. گفتمان غالب این چند روزه این شده که: «ای واااای، همه کوردا داعشی ان پس.» این یه روایت خرده که اینجوری که بوش میاد قراره به یه کلان روایت برای تشویش اذهان تبدیل بشه. نکنید این کار رو با کوردها. کوردهای همیشه مرزنشین که خیلی در حقشون جفا هم شده، جلوی گلوله ها وایسادن همیشه. اینکه الان چند تایی کورد از مناطقی مثل پاوه و جوانرود پیوستن به داعش و عملیات انجام دادن دلیل نمیشه که براش یه گفتمان غالب بسازیم. خود این پیوستنشون هم دلیل داره. هم دلیل اقتصادی و هم دلایل بی شمار تاریخی. روایت امروز ما از این عملیات توی خوانش های تاریخی باقی می مونه و قطعاً عواقب خوبی نخواهد داشت. بیاین سریع زیر لوای گفتمان غالب نریم.

 

3.کلاً اهل ورزش و ورزش دیدن نیستم. سابقه کشتی دیدنم برمیگرده به دوران علیرضا دبیر. در این بین از فوتبال هم خوشم نمیاد. دلیل هم دارم واسش. بچه که بودم هیچوقت نمی تونستم برنامه کودک ها رو ببینم چون همیشه داداشام فوتبال می دیدن. برا همین اصلاً فوتبال نمی بینم. یعنی سابقه فوتبال دیدنم برمیگرده به وقتی که نیکبخت واحدی تو استقلال بازی می کرد. سلبریتی اون زمانم بود و واسه همین استقلالی بودم یه مدت. دیشب اصلاً خبر نداشتم که فوتبال مهمی قراره پخش شه. اینستاگرام رو دیدم که همه زدن «سلام سن پترزبوگ» عین این خنگا بودم که یعنی چی. حتی سناتور تد هم تبریک گفت تو یه پست، رفتم کامنت گذاشتم که باز چی شده؟ :))) فک کنم شاخ درآورده بود. خلاصه دیدم دیگه جا نداره بگم اههههه بازم فوتبال. حق داشتن این بار همه خوشحال باشن. ولی خب خوش به حالشون که با یه فوتبال خوشحال میشن. یادم باشه جوابیه یکی از دوستان رو درباره مزیت های فوتبال اینجا پست کنم. تنها چیزی  که منو برای دیدن فوتبال قانع کرد کمی.

 

4.از برنامه ماه عسل خوشم نمیاد. دلیل دارم. چرا؟ چون این برنامه فقط احساسات مردم رو تحریک میکنه. احساسات بد نیستن، باید هم باشن چون بخش زیادی از زندگی ما روی همین احساسات و عواطف می چرخه. اما به شدت معتقدم که جامعه امروز ما به «عقلانیت» نیاز داره. چرا برنامه نمیسازن که عقلانیت آدما رو تحریک کنه؟ تا کی باید مردمِ عادی همچنان عادی بمونن. عادی فکر کنن؟ عادی زندگی کنن؟ و دستمال کاغذی دم دستشون باشه برای اینکه احساسات ریخته شده شون رو جمع کنن. تا کی بدبختی دیگران رو بگیم که نشون بدیم از ما بدبختر هم هست و خوشحال بشیم از این ماجرا. (دیالوگ فیلم ابد ویک روز)

 

5.کودکان «اوتیسم» رو دیگه چرا آزار میدین واقعا؟ واقعا چرا؟

 

6. فک کنم از حالت پست طور خارج شد ولی از اول قرار نبود اینجوری بشه. شد دیگه

  • پـــــر ی

بعد از یک سال و چند ماه خون دل خوردن و دو هفته دوندگی، استادم بالاخره خبرم کرده که واسه کار برم تهران. با ذوق به خواهرم میگم، با چنان لحن اعتراض آمیزی میگه: من نمیزارم بری. یعنی چشمای من از کاسه دراومد. میگم چراااااا؟ 

واقعا فکر میکنین دلیلش چی باشه؟!

_میری اونجا داعش میزنه میکشدت، بعد ما چیکار کنیم.

قیافه من البته در چنین شرایطی دیدنیه، یعنی دو نقطه خط وار نگاش کردم و‌گفتم: یعنی چون داعش یه غلطی کرده، من نرم پی زندگیم؟!

حالا خط و نشون کشیده که واسه مقاله و تحقیقاتت حق نداری بری کتابخونه مجلس. و من یه بار دیگه دو نقطه خط وار نگاش کردم و بعد ترجیح دادم کلا از اتاق برم بیرون.

مملکته داریم واقعا؟ 

خواهره من دارم؟

  • پـــــر ی

نذر

۲۰
خرداد
نذر کردم گر از این غم به در آیم روزی 
تا در میکده شادان و غزلخوان بروم 
  • پـــــر ی