زاویۀ زیست

.زاویه زیست واژه ایست در مقابل زاویه دید، فرقش این است که آدم این زاویه را زیست می کند

زاویۀ زیست

.زاویه زیست واژه ایست در مقابل زاویه دید، فرقش این است که آدم این زاویه را زیست می کند

۱۳ مطلب در خرداد ۱۳۹۶ ثبت شده است

چه وضعیه؟

۳۱
خرداد
این چه وضعیه انصافاً:
+خرما میخورم، مزه آلو میده. آلو میخورم، مزه خرما میده.
+همین الان یه گیلاس خوردم مزه آلبالو میداد (همینجا سوالتونو جواب میدم. نه، نه، من روزه نمی گیرم.)
+قورمه سبزی گذاشتم مزه خورش کرفس داشت. 
نمی دونم چرخه طبیعت از هم پاشیده یا من حس چشاییم رو از دست دادم. 

+خداشاهده که در یک ماهه اخیر گوشی من حتی یه بارم زنگ نخورده، یکی حال ما رو بپرسه. این که هیچی، اس ام اس هم که هی ما رو ذوق زده میکنه یا درباره لیزر موهای زائده یا درباره اینترنت های ایرانسل یا همراه اول هی داره پز اول شدنش رو توی اپراتورهای نمیدونم چی چی میده. انصافاً کسی راه حل خوب و تضمینی! برای مسدود کردن پیامک های تبلیغاتی در دو سیم کارت ایرانسل و همراه اول بلده به منم بگه. از این شماره ها نگین که هزار بار امتحانشون کردم. یه راه تضمینی! ولی یکی از این پیاما خیلی شاهکار بود، طوری تا یک ساعت نمی دونستم بخندم به حال این کشورم یا گریه کنم. با افتخار دو بار پیام داده که: 

ثبت نام دانشگاه فراگیر پیام نور؛ همراه با بیمه قبولی 

+یعنی من این بیمه قبولی رو چیکارش کنم الان، چجوری تحلیلش کنم که قابل فهم و قابل درک باشه. یعنی دیگه با چه زبونی بگن که آقا شما فقط بیا پول بده، ما بهت مدرک میدیم. همین میشه دیگه که مدرک های مام بی ارزش میشن. به هر کی میگی فلان دانشگاه درس خوندم، فلان مقطع میگه: «خب حالا، الان همه دانشجوان دیگه.» آخه والا، دانشجو داریم تا دانشجو. 
+چرا خواب ندارم من جدیداً ؟
+ و چرا خواب های عجیب و غریب و کابوس ها دوباره برگشتن. لعنت بهشون .
+باتشکر
  • پـــــر ی

حجم

۳۰
خرداد
میشه آدم یه روز چشماشو باز کنه ببینه این حجم وسیع از بدبختی تموم شده ؟
  • پـــــر ی
سال پیش وقتی هنوز بلاگفا بودم، دفترچه استخدامی آموزش و پرورش که اعلام شد این مطلب را نوشتم:
تاریخ بی خردی

امروز دفترچه آزمون استخدامی آموزش و پرورش منتشر شد. البته که من چندان به آن امیدوار نبودم. می پرسید چرا؟ خب برایتان توضیح می دهم. من یک دانش آموخته رشته تاریخ ایران اسلامی هستم. نه، نه اشتباه نکنید، منظورم تاریخ اسلام نیست، منظورم آن بخش از تاریخ کشورمان است که اسلام وارد سرزمینمان شد.می شود به عبارتی بعد از سقوط ساسانیان. دیگر حتما این را می دانید که اعراب آمدند و ساسانیان را شکست دادند و بعدش ماندگار شدند و بر ایران حکومت کردند تا زمانیکه ایرانیان بر امور تسلط یافتند، اگر اینها را نمی دانید حتما این مطلب را بخوانید چون روی سخنم با شماست. اگر هم می دانید باز هم بخوانید چون خوب است که مطلع شوید. خب این توضیحات را دادم که تاکید کنم من تاریخ اسلام نخوانده ام. فرض کنید چند سال است که دارید دفترچه آزمون های استخدامی آموزش و‌پرورش را ورق میزنید، یعنی تا اعلام می شود عین جن زده ها دانلودش می کنید و آنقدر آن را نگاه می کنید که چشمانتان هم گیج می شوند. بعد می بینید کشوری با دو هزار و پانصد سال تاریخ(حتی بلکم بیشتر، آن هم با کشفیات جدید)، کشوری با تعداد بسیار زیادی مدرسه در مقاطع مختلف، کشوری با چندین و چند گروه آموزشی و دپارتمان تاریخ در انواع و اقسام گرایش ها در سطح تحصیلات دانشگاهی، کشوری با تعداد بسیار زیادی دانشجو، دانش آموخته، مدرس و محقق تاریخ هیچ احساس نیازی به «دبیر تاریخ» نمی کند. سال پیش که به هیچ عنوان در دفترچه نامی از رشته و تخصص تاریخ برده نشده بود، امسال نیز این تقاضا به چند نفر محدود شده است. شهر تهران با آن عظمت و با آن تعداد مدارس فقط 7 نفر اعلام نیاز کرده بود، و آن هم تنها مرد. درج همین تعداد اندک هم شاید در پی اعتراضات برخی اساتید و ارگانها در سال گذشته بود که من حداقل از چند موردش مطلع هستم. باید بگویم این یعنی فاجعه، یعنی اصلا در وزارت علوم (منظور همه علوم است نه فقط علوم ریاضی و تجربی) تصور نمی کنند که تاریخ را باید مانند رشته های دیگر تخصصی کرد و تخصصی دید، باید دبیر مخصوص به خود را داشته باشد، باید دانش آموخته های تاریخ این درس را به دانش آموزان ارائه دهند. و از همه بدتر اینکه مدیران مدارس نیز هیچ نیازی به دبیر تاریخ نداشته اند که به وزارت علوم اعلام نکرده اند، عجیب است این اندازه قصور در رشته مهمی چون تاریخ. تصور نکنید چون خودم ده سال از عمرم را در این رشته صرف کرده ام چنین نظری دارم، به واقع به دور از جانب گرایی باید فکر کرد. چرا تاریخ را دست کم گرفته ایم؟چرا دانش آموخته هایش را نادیده می گیریم؟ چرا همیشه در مدارس زنگ تاریخ قربانی برنامه ها و مراسم می شود؟ تا کی در مدارس باید این درس توسط دبیران جغرافیا و‌ معارف اسلامی تدریس شود، تا کی باید با این شیوه تدریس همه را از گذشته شان پشیمان کنیم، همه دانش آموزان را از پیشینه شان فراری دهیم؟ همه ما این سخن را شنیده ایم که ملتی که تاریخ خود را نمی خواند، محکوم به تکرار آن است. تا کی این تاریخ نخوانده را تکرار کنیم؟ تاریخ ما در عین عظمت و شکوفایی سرشار است از بی خردی. بلی درست خواندید، بی خردی، به کسر «خ» و فتح «ر». چه کسانی قرار است این شمشیر دو لبه را به دانش آموزان؛ که سیاستمداران، اندیشمندان و دانشمندان آینده ایرانند آموزش دهد؟ تاریخ بیش از آنکه تصور می شود، پر اهمیت است. بگذارید ادعا کنم همین مسئله بزرگترین نقص عقلانیت در ایران است. بلی، بزرگترین بی خردی در تاریخ امروز ماست. من همچنان دفترچه های استخدامی را در سالهای آینده خواهم دید، می دانید چرا؟ نه برای استخدام شدن در مدارس، بلکه برای آنکه تاریخ انقضای این بی خردی را بفهمم و بدانم. چه کسی باید این تاریخ را به آیندگان منتقل کند؟ ما باید هوشیار باشیم.

+دیروز دفترچه آزمون های استخدامی امسال هم اعلام شد، بخش مربوط به آموزش و پرورش رو چک کردم. هرچند امسال وضعیت برای رشته تاریخ کمی بهتر شده، اما تقاضای فقط 30 نفر برای دبیری تاریخ در کل کشور هنوز هم افتضاح است. و بدتر اینکه از این تعداد فقط 5 نفر خانم تقاضا شده. تاریخ را دست کم گرفته اند و همین بزرگترین ضربه را به جامعه، به مردم، به دانش آموزان و به کشور خواهد زد. 

  • پـــــر ی

نشد دیگه...

۲۹
خرداد
خب بعله، نشد دیگه. یعنی هر چی سعی کردم با «خوانش» و «سایه» ارتباط برقرار کنم نشد. اصن این چالشی هم که «غمی» راه انداخت بدتر داغ دل منو تازه کرد. برین از خودش بپرسین که وقتی اسم چالشش رو دیدم رفتم بی رودرواسی پیام دادم که: «ای بابا، داغ دل منو چرا تازه میکنی با این اسم» بعدم تو وبلاگایی که این چالش رو پست کردن دیدم ای دل غافل همه دارن به این «مساحت زیست» میگن «زاویه زیست». اینم نمونه اش، کامنت گندم بانو و میم و بنده رو ملاحظه بفرمایید.  حتی خدا شاهده بنده اعتراض علنی در صحن وبلاگ ها رو انجام دادم. بعد دیدم نمیشه که اینجوری. وقتی ما هنوز دلمون غنج می زنه برای اسم قبلی مون و اصلاً نمیشه جز «پری» هم صدامون کنن خب «بازگشت به خویشتن»ی کنیم. این شد که بعله. درست اومدید ولی... 

+ جا داره رسما از پیرمرد بیان، شخص شخیص آقاگل و همینطور نارخاتون عزیز تشکر کنم که در این چالش شرکت کردند. دچار هم که قشنگ معلومه روزه از پا درش آورده، یه کم از این پیرمرد بیان یاد بگیر :)
  • پـــــر ی
«غمی» یه چالش راه انداخته به اسم «چالش مساحت زیست» یه چیزی تو مایه های همون «زاویه زیست» خودم :) مام که کلا به کلمه «زیست» تعلق خاطر خاصی داریم لذا تصمیم بر این قرار گرفت که به این چالش بپیوندیم و از این لوازمی که باهاشون زیست می کنیم عکسی بگذاریم. در زیر ببینید جانان ما رو.


+بعله، همونطور که می بینید انواع و اقسام بوک مارک ها رو مشاهده می کنید که عاشقانه دوستشان داریم. به خصوص آن طلایی ها رو که در دوران دانشجویی از همکلاسی های کره ای و ژاپنیم هدیه گرفتم. اصلا فکرشو نکنین که اسماشون یادم بیاد با اون اسامی سختشون. کلا وقتی هم همکلاسی بودیم یه جوری خطابشون می کردیم که متوجه شن با اونا داریم حرف می زنیم اسماشون یادمون نمی موند که. 

+بله، رول دستمال رو می بینید که به این دلیل در قاب قرار گرفته که من نمی تونم بدون دستمال «زیست» کنم. کلا رول دستمالم سه روزه به این حد می رسه و به قول خواهرم به شدت به محیط زیست آسیب می رسونم ولی خب چاره ای ندارم.

+در کنارش دستمال و اسپری عینک اینجانب رو مشاهده می کنید که اگه یه روز پیداشون نکنم دو دستی بر سر خود کوبیده و از پشت عینکی که هیچ جا رو نمیشه دید دنیای کثیف رو به شدت کثیف تر می بینم. (جمله رو حال کردین :) )

+انواع و اقسام خودکارهای رنگی رو می بینید که بسیار در خواندن متون منو یاری می کنند.
 
+ناخن گیر؟، بله، ناخن گیر. چرا تو این قاب قرار گرفته؟ چون همیشه یه گوشه ناخنم شکسته و داره لباسام رو تارکش می کنه.

+تبلتم. همین تبلت سال هاست رفیق بی چون و چرای بنده اس. اصن در وصفش همین بس که بسیاری از کامنت هایی که برای وبلاگاتون گذاشته شده توسط ایشون بوده. اسمش «مستر ویولت» هست. ادای احترام کنید :)

+و لب تاب عزیزم که خیلی ساله همراهیم کرده. و از کیبوردش نگم بهتون که چقدر خوبه. و نگم که چقدر باهاش فیلم دیدم. چقدر وب خوندم. چقدر پایان نامه نوشتم. چقدر مقاله نوشتم. و چقدر باهاش پول در آوردم. اسمش «سوزی» می باشد. مجددا ادای احترام :) 

+موس رو هم که دیگه اگه نباشه فقط داد می زنم. با تاچ پد نمیتونم کار کنم.

+فلشمو البته دوست ندارم. چون خواهرم فلش خوشگلم رو گم کرد و عوضش این فلش بی ریخت رو بهم داد. تازه اونم بدون درپوش. که می دونه چقدر فلش بدون درپوش و خودکار بدون کله  رومخ منه اصلا. کلا می خواستم تو این قاب نزارمش دیدم نمیشه چون عروسکی که بهش آویزونه رو دوس دارم، یکی دیگه از دوستای کره ایم بهم هدیه داده. 

و اما عکس پایانی برای تست هوش از شما خوانندگان در نظر گرفته شده. لطفاً تفاوت رو پیدا کنید :) 

+خیر، درست حدس نزنید از بس که تفاوت آشکار نبود :) گوشی نازنینم که عکس اولیه رو باهاش گرفتم رو مشاهده می کنید که در عکس اول غایب بود. این یکی اسم نداره. شاید اسمش رو بزارم «ولنتاین» البته دو سالی هست که دارم در مورد اسمش فکر می کنم و به نتیجه نرسیدم. 
همین دیگه. 

بعداً نوشت: چرا یادم رفته هدفونم رو بزارم تو عکس؟ در مورد دیوان حافظ هم توضیح ندادم. که بالاخره شب ها باید یه تفالی به حافظ زد و یه شعر زیبا خوند و بعد خوابید.
بعدا تر نوشت: از همینجا برخی از دوستان از جمله آقاگل، دچار، نارخاتون رو دعوت می کنم تو این چالش شرکت کنن البته اگر دوست داشتن.
+ مرسی از نارخاتون که دعوت ما رو لبیک گفت و در این چالش شرکت کرد. همینجا.
  • پـــــر ی

تنها صداست...

۲۸
خرداد

تنها صداست که می ماند.



دریافت

  • پـــــر ی

تمام ناتمام

۲۷
خرداد
هشدار: احتمالا بخش هایی از این متن احساسی و پر از حس های زنانه است.

خبر را خوانده اید؟ اینجا بخوانید.

بخوانید تا با هر جمله اش لرزه بر اندامتان بنشیند. درد است این خبر، درد دارد در تمام ماجرایش. چه ماجرا را از نگاه مردانش روایت کنیم و چه از نگاه زن. زنی که گفته:«کاش مرا کشته بودند.» چه شده است ما را که زنان ما اینگونه آرزو می کنند. لطفا نگویید از این دست مسائل در هر جامعه ای هست. نگویید استثناست. اینگونه موارد نشان دهنده زوال اخلاقی شدیدی در جامعه است.نمی خواهم فرافکنی کنم یا ماجرا را به تمام جامعه مان تعمیم بدهم، از تعمیم های ناروا خوشم نمی آید. اما از این دست اخبار کم نیست. به این فکر کنیم که اگر خود ما «منیژه»ی روایت بودیم باز هم آن را استثنا می خواندیم؟ زن این داستان چه فشار روحی، روانی، جسمی و جنسی ای را متحمل شده است که می گوید کاش او را کشته بودند. منیژه! حواست کجاست، تو همان شب که نه یک بار که دو بار، نه یک مرد که سه مرد نشانت کردند مرده بودی. کشته شدی. همان شب.
زنان جامعه ما دارند می میرند، می میرند و مرگشان آرام نیست اما سروصدایش را یا درنمی آورند و یا اگر هم در بیاید مغفول می گذارند. تاریخ، صدا و روایت زنانه را مسکوت و مغفول گذاشته است. ما سال هاست که تمام شده ایم. با نگاه مردانی که روزگاری «ناموس»شان بودیم. چه بر سر مردانمان آمده؟ چه شده که اینگونه قصد جان زنان را می کنند؟ آن مردانگی ها چه شد؟ کجا رفت؟ کجایتان پنهانش کرده اید؟ چرا همه چیز را در شکم و زیرشکمتان خلاصه کرده اید؟ «سیامک»ها را باید چگونه تحلیل کرد؟ مشکلات اقتصادی؟ عدم امکان ازدواج؟ واقعا چه چیزی سیامک ها را به این نقطه کشاند که:«پشیمانم و شیطان وسوسه ام کرد» شیطان گویی این روزها جزیی از وجودمان شده است. این مسئله فقط در تجاوز خلاصه نمی شود، با هر خیانت مردان به زنان، هربار و هربار اتفاق می افتد.
زنان جامعه ما دارند تمام می شوند، گاه خودشان هم در این تمام شدن ها دخیلند. اما، اما این به معنای وجود نقش تاریخی مردان در کشتن زنان نیست. با این نیمه تمام ها چه می خواهید بکنید؟ تمامش کنید این تمام کردن ها را.
  • پـــــر ی

نیستی و خلا

۲۷
خرداد
این بار سکوت می کنم، روایت نمی کنم، «متن» سخن می گوید:

«تمام شده بود، چگونه می توان آنقدر راحت از زندگی کسی ناپدید شد؟ شاید به همان آسانی که وارد زندگی کسی می شویم. یک اتفاق، کلماتی که رد و بدل می شوند و آغاز یک رابطه. یک اتفاق، کلماتی که رد و بدل می شوند و پایان همان رابطه. قبل از آن نیستی، پس از آن خلا.»

از کتاب کلاه رییس جمهور، آنتوان لورن، ترجمه ساناز فلاح فرد، نشرهیرمند.
  • پـــــر ی

میز و تاریخش!

۲۶
خرداد
تا حالا به این فکر کردین که میز چقدر اهمیت داره؟ فکر کردین که چرا برخی ها دچار میززدگی میشن و عده کثیرتری گرفتار میزگرفتگی شدید هستن؟ اصلا تا حالا فکر کردین این ماجرا از کی شروع شد؟ از کجا؟ و چرا؟ یکی از کارهایی که باید انجام داد همینه که ریشه یابی کنیم این مسئله رو. نوشتن «تاریخ میز» باید خیلی جذاب و در عین حال خیلی دردسرساز و البته مهم باشه. باید تاریخ میز رو نوشت.
جدی گفتم. باور کنین. 
  • پـــــر ی

لانه سیمی

۲۵
خرداد
همین دیشب یکی از استادانم در صفحه اینستاگرام خود این عکس را گذاشت و در کپشن نوشته بود: «قمری ها روی آپارتمانش اینگونه و با مفتول های سیمی لانه ساخته اند.» فکر کردم که ما آدم ها نه تنها خودمان را گنگ و گیج کرده ایم که پرندگان را هم. آنها هم لانه های فلزی می سازند.
پرنده
  • پـــــر ی