زاویۀ زیست

.زاویه زیست واژه ایست در مقابل زاویه دید، فرقش این است که آدم این زاویه را زیست می کند

زاویۀ زیست

.زاویه زیست واژه ایست در مقابل زاویه دید، فرقش این است که آدم این زاویه را زیست می کند

زوایای زیسته

این روزها

۲۵
شهریور
1.به همون اندازه ای که شهرستان وقت اضافه داشتم، اینجا وقت کم دارم. تهران، مزخرف ترین شهر ممکنه. حالا وقتشه که بگم: پس من چرا غرق بودم، تهران که دریا نداره. 
2.خودتون رو تو کار غرق کنین که وقت نداشته باشین به بدبختی هاتون فکر کنین. مثل این روزای من. 
3.دنبال دو ساعت وقت آزادم که بخونمتون، پیدا نمیشه :(
4. هنوز دارم نون جو می خورم. همون که اینجا نوشتم :)

  • پـــــر ی

بی شکل!

۱۸
شهریور
1. شاید واسه گفتن این حرف یه کمی زود باشه، ولی راستش رو بخواین یکی از مشخصه های خوب سی سالگی اینه که با تنهاییت حال می کنی.
 2. کتری خراب شده بود، رفتم یه کتری گرفتم اندازه یه غول بزرگه، یعنی قشنگ میشه باهاش یه مراسم رو چایی داد، یکی نیست بگه دختر تو که یه نفری کتری 4 لیتری!!!!! رو میخوای چیکار؟ ماه محرم نزدیکه، میدمش به هیئت عزاداری محل باهاش چایی بدن به ملت، بلکه ثوابش حداقل به من برسه. والا :)
3.مادر یکی از دوستام یه کیسه بزرگ واسم انواع و اقسام نون های حجیم فرستاده، من نون جو خیلی دوست دارم ولی از بس نون جو خوردم دارم خفه میشم این روزا :)
4.دیشب همسایه بغلی که اونم یه خانوم تنهاست چند شاخه گل وچند تا شیرینی آورد بابت عید و این حرفا. حسابی عطر گل مریم تو خونه پیچیده. اگه از من میشنوین یه شب در زندگیتون با عطر گل مریم بخوابین، فوق العاده اس. 
5. خب با خوندن این موارد دیدین که سی سالگی چقدر می تونه ساده و بی شکل باشه، دقیقا مثل همین پست. تنهاییش رو می پسندم اما بی شکل بودنش رو دوست ندارم. 
  • پـــــر ی
1. نمی دونم چرا این زندگی هیچوقت تعادل نداره، نه به اون روزایی که بیکار بودم نه به حالا که باید دو جا کار کنم و به معنای واقعی کلمه داغون و له ام.
2. هر چی من زوم صفحه رو بالا میبرم که این چشمای خسته و داغون بتونه وبلاگ های شما رو بخونه، شما هی فونت نوشته هاتون رو ریزتر کنین. خب؟!
3. خبر رسیده که گویا 14 شهریور 30 سال پیش متولد شدم. با این حساب سه شنبه تولدمه :)
4. در تمام این سال ها فکر می کردم باید تولد 30 سالگیم خیلی خاص باشه ولی نیست :(
  • پـــــر ی

فصل جدید

۰۶
شهریور
خب، بعد از چند ماه تلاش بی وقفه و یک ماه دوندگی مداوم بالاخره همه چی مرتب شد، کار جور شد و خونه چیده شد. 
برم سراغ فصل جدید.
  • پـــــر ی

رادیو فانتوم

۲۶
مرداد
از اتاق فرمان اشاره می کنن رادیوی جدیدی در عرصه بیان ظهور کرده :) رادیو فانتوم رو بشنوید.
  • پـــــر ی
به دعوت «بیست و دوم فوریه»ی عزیز به چالش «از کابوس هایت حرف بزن» دعوت شدم. 
خب کابوس های آدمی مث من که هیچوقت درست و حسابی در طول عمرم نخوابیدم خیلی زیاده. فوریه هم تاکید کرده که اگر می خواین در این باره بنویسین درام و غم انگیزش نکنین. من می نویسم دیگه خودتون سعی کنین بخندین :)
کابوس اول. دویدن های مکرر و ممتد طوریکه هیچوقت به هیچجا نمیرسم. درواقع مقصد هم مشخص نیست. صبح که از خواب پامیشم در حد مرگ خسته ام. 
کابوس دوم. تبعید شدم به یه جزیره ای که همه جذام دارن و مدام دارن تمام تنشونو میخارونن. تمام شب دارم میدوم که از اونجا نجات پیدا کنم چون هر لحظه ممکنه منم جذام بگیرم. هیچوقت هم موفق به فرار نمیشم. 
کابوس سوم. تمام طول شب سردرد شدیدی رهام نمی کنه و تمام جمجمه ام میشکنه و ترک برمیداره. مثل ترک های بیابون. خون میاد. فکم می افته و دوباره همه چی برمیگرده سرجاش. دوباره همش تکرار میشه از اول.
کابوس چهارم. نشستم و دارم دل و روده خودمو درمیارم. به بیرحمانه ترین حالت ممکن. یه چیزی تو مایه های هاراکیری این چشم بادومیا. 
کابوس پنجم. توی یه دریا از فرمول و عدد و رقم یا کلمه غرقم.

+البته دوستان بیشتر از ترس ها و فوبیاهایی که دارن نوشتن. اما من از کابوس هام نوشتم چون عنوان چالش همین بود. 
+ ببخشید که دیر به دیر می خونمتون. چند وقتیه که سرم شلوغه و زندگیم به هم ریخته. 
+همه دوستان دعوتند به این بازی.
  • پـــــر ی

خواستم و شد!

۱۴
مرداد

چند روزی میشه که کلیپی از لیلی گلستان دست به دست تو تلگرام میچرخه، فکر می کنم اکثرا این کلیپ رو دیده باشین. اگر ندیدین حتما ببینین و اگر هم اون رو دیدین لطفا دوباره این کارو با نگرش دیگه ای ‌انجام بدین. زمانیکه این کلیپ رو دیدم اول از همه تعجب کردم مترجم مشهوری مثل لیلی گلستان داره از پدرش با دیدی انتقادی صحبت می کنه. پدری چون ابراهیم گلستان. به حرفاش که بیشتر گوش کردم با خودم فکر می کردم که:«خب کجای این زندگی قابلیت ذکر در چنین جایی رو داره؟» شاید خوندن زندگینامه اش کفایت کنه برای آگاهی از سرنوشت یکی از شخصیت های مهم عرصه فرهنگی کشور. زمانیکه به آخر ماجرا رسید و شروع به نصیحت کرد دیگه واقعا به این نتیجه رسیدم که به چه حقی به خودش اجازه میده در مورد کل جوان های این کشور اظهارنظر کنه و به امثال ماها بگه غرغروهایی که از زندگی طلبکارن. بیاین از دیدگاه دیگه ای به ماجرا نگاه کنیم. البته صرفا به استناد گفته های خودشون.

خانم گلستان، شما از سختی های زندگیتون گفتین و در نهایت نتیجه گرفتین که:«خواستم و شد.» بله، گفتن این حرف برای شما ساده است اون هم در این برهه زمانی. بهتر نیست کمی «خلاف واقع» زندگی شما رو تصور کنیم و ببینیم آیا باز هم «لیلی گلستان»ی از دل ماجرا بیرون خواهد اومد یا نه؟

تصور کنیم شما دختر ابراهیم گلستان نبودین، تصور کنیم که منزل پدرتون در دروس نبود،تصور کنیم وضعیت مالی خانواده شما خوب نبود، تصور کنیم شما امکان تحصیل در شرایط خوب رو نداشتین،تصور کنیم شما امکان جداشدن از همسرتون را نداشتین، تصور کنیم پدرتون خانه ای برای شما نمی ساخت، تصور کنیم خانه پدری شما به قدری بزرگ نبود که گاراژش بی استفاده مونده باشه و شما بتونین در اون کتابفروشی و سپس گالری دایر کنین، تصور کنین پدر شما با نقاشان بزرگ آن زمان در ارتباط نبود، تصور کنین یکی از دوستان شما هرگز اثر ترجمه شده شما از کتاب فالاچی را به انتشارات امیرکبیر نمی داد، و.... میشه بگین آیا باز هم «لیلی گلستان»ی وجود داشت که جوانان را غرغروی طلبکار بنامد یا این بار شما هم در چنین تریبونی اعلام می کردین که جوانها حق دارند.

پس:

۱. شما ابتدا و پیش از هر چیز از نام پدری بهره بردین و استفاده کردین که به نظرتان اخمو، بداخلاق، دیکتاتور و ... بود. و زیر نگاه های سلطه جوی پدر درمانده شده بودین. لطفا زمانی این چنین راحت درباره جوانهای این کشور حرف بزنین که با استفاده از شجره خانوادگیتان کتاب چاپ نکرده باشید و کتابفروشی و سپس گالری دایر نکرده باشید. شما میراث دار همین ارثیه فرهنگی، مالی و اجتماعی پدر دیکتاتور و سلطه جویتان هستید و بدون آن .... .


۲. لطفا به همین راحتی شرایط محیطی و تاریخی را صفر نکنید، گویی که در خلا زندگی کردین. قبل از اینکه به جوانان لقب غرغروی طلبکار بدین، هیچ به شرایط امکان و امتناع تاریخی دوران زندگی همین جوانها فکر کردین؟!


۳.تا زمانیکه به جای تک تک این جوانان زندگی نکردین، تا زمانیکه با تمامی مشکلات مالی، اقتصادی، اجتماعی، خانوادگی و ... آنهادست و‌پنجه نرم نکردین اجازه ندارین در موردشون نظر بدین. می دونین چند نفر از همین جوانان «خواستند و نشد»؟ از شما به عنوان یک شخصیت فرهنگی انتظار میره که به راحتی در هر زمینه ای اظهارنظر نکنین.


۴.شما اساسا درد کشیدین؟ که به اینها میگین دردسر و مشکل و سختی؟


۵.پس لطفا ساکت باشید.

  • پـــــر ی

خب کاملا از عنوان مطلب مشخصه که چی میخوام بگم. کوهنوردی و طبیعت گردی که ویژگی خاص دکتر میمه. استوری دکتر رو تو اینستا دیدم به سرم زد یه بار این سبک زندگی رو تجربه کنم. این اتفاق برای من هر هزارسال ممکنه رخ بده :) بنابراین من الان دارم از یه حادثه خیلی مهم حرف می زنم:) پنجشنبه ساعت پنج صبح بیدار شدم و با گروهی که یکی از دوستان کوهنوردم عضوه به سمت لواسان و جایی به نام ده تنگه حرکت کردیم. جای زیبایی بود، هر چند که این فصل زمان مناسبی نبود و گویا اردیبهشت هاش بسیار زیباتره. با این حال، من که محو زیبایی باغ های پر از آلبالو و گیلاس شده بودم. 

حالا که به عکسا نگاه می کنم باورم نمیشه تا ارتفاع ۲۵۰۰ صعود کردم، اونم واسه منی که رو زمین صاف هم نمی تونم راه برم :)

خب دنبال من تو عکس نباشین:) خودم عکاسم، پس قاعدتا نمی تونم تو عکس باشم:)

و آبشاری که این فصل سال بی آبه، اسمش آبشار چهل پله اس.

و نهایتا رسیدیم اینجا.

حسن ختام خوب و عالی، آب به قدری سرد بود که داشتم یخ می زدم.

  • پـــــر ی

هدیه

۱۱
مرداد
اگه یه روزی، یه جایی، یه کسی به یکباره 17 جلد کتاب خوب بهتون هدیه داد، چه حسی پیدا می کنین؟ من الان تو همین شرایطم :) 
  • پـــــر ی

دیشب بعد از چهار سال دوباره اومدم خوابگاه. جایی که هفت سال زندگی کردم. خیلی خسته بودم ولی یه چرخی تو محوطه خوابگاه زدم و همه اتاق هایی که توش زندگی کرده بودمو نگاه کردم. حالا دیگه همه اون سالها مثل فیلم بودن. من حتی شخصیت اول اون فیلم هم نبودم. 

همینطور که داشتم تو محوطه قدم میزدم، دیدم قسمتی رو کرت بندی کردن و توش سبزی کاشتن، دم غروب همه بچه ها با یه سبد میومدن و سبزی میچیدن. کار جالبی بود، دوره ما از این کارا نمی کردن که. واسه یه پره سبزی جون می دادیم، حتی آدم می کشتیم:)

بالاخره رسیدم مهمون سرا و رفتم تو. خوشحال بودم از اینکه تنهام و می تونم به خیلی چیزا فکر کنم ولی چشمتون روز بد نبینه که یه هم اتاقی در این وضعیت پیداش شد مسلمان نشنود کافر نبیند، هر چی هم من بگم شما نمی تونین تصور کنین که چقدر حرف می زنه. اصلا اجازه نمیده ما فکر کنیم. تازه با این وضعیت قصد داره دفاع کنه و گیر داده منم برم جلسه دفاعش:/ خدا رحم کنه اونجا کلا به استادا اجازه حرف زدن نمیده. اصن یه وضعی. کاری هم نداره طرف مقابل گوش میکنه یا نه. الانم فک نکنین ساکت شده، درواقع حمومه که من تونستم پست بزارم.

+همین دیگه، فکر کنم اولین پست خاطره گونه و روزانه نویسیم بود.

  • پـــــر ی