زاویۀ زیست

.زاویه زیست واژه ایست در مقابل زاویه دید، فرقش این است که آدم این زاویه را زیست می کند

زاویۀ زیست

.زاویه زیست واژه ایست در مقابل زاویه دید، فرقش این است که آدم این زاویه را زیست می کند

خالی نیست

۲۴
مرداد
اونقدر در حق هم مهربونی نکردیم که باورم نمیشه. هنوز باورم نمیشه امروز چه اتفاق خوبی افتاد. هنوز باورم نشده آدم های خوب تموم نشدن. هستن هنوز. «هنوز آدم های خوب پیدا میشن.» هیچوقت شعر سهراب رو باور نکرده بودم. ولی انگار تو بدترین شرایط هم مهربانی هست. راست میگه سهراب زندگی با همین مهربونیه که خالی نمیشه.
  • پـــــر ی

خوب!

۰۸
مرداد
کامنت گذاشته بودید و پرسیده بودید خوبم؟ 
چرا باز هم، مثل همیشه در این مورد دروغ بگویم. نه، راستش اصلا این روزها خوب نیستم.
  • پـــــر ی

تیر

۱۰
تیر
همیشه و همیشه تو این سی سال زندگی، تیر ماه واسم بلندترین ماه سال بوده و همیشه هم دوست داشتم هر چه زودتر تموم بشه ولی امسال با تمام وجودم میخوام که طولانی تر از همیشه باشه. با وجود این روزهای بیکاری و غم انگیزی و انتظار بی رحم... . تموم نشو تیر ماه لعنتی... .
  • پـــــر ی

بازی امشبو اینجوری پیگیر بودم که همسایه ها جیغ میزدن و به عبارت بهتر همسایه بالایی خونه رو، رو سرم خراب کرد. اینجوری میفهمیدم خبریه بعد می رفتم سراغ گروه دوستان و دوستم گزارش همزمان رو می نوشت. لحظات حساس و گل ها رو هم فیلم می گرفت و می فرستاد تو گروه. خلاصه که بالاخره جو فوتبال ما رو هم گرفت. 

+اون ضربه که بعد از پنالتی ایران بود و اگر گل می شد ما رو می برد مرحله بعد، که البته بازیکنش رو هم نمیشناسم. واقعا چرا پاسش نداد که گل شه. خب لامصب اون طرف دروازه که خالی بود.
  • پـــــر ی
1.می دونین چه حال خوبیه دوستت موزیسین باشه، دعوتت کنه، ساز بزنه، آهنگا رو زمزمه کنین، با هم حرف بزنین، حرف بزنین و حرف بزنین.
2.  دوست فوق العاده ایه. دوست داشتنی و جذابه. افکار خاص خودشو داره. در مورد من حرف می زدیم امروز. می گفت به بن بست رسوندی خودتو. گفت:«از سر راه خودت برو کنار.»
3. آدم باید کلکسیون داشته باشه. شما دارین؟ 
  • پـــــر ی

استیصال

۳۱
ارديبهشت

استیصال هم بده. این مدت به توصیه چند نفر گوش کردم و یه کم کارهای یدی رو به برنامه هام اضافه کردم که از استرس های همیشگیم کمی کم شه. رفتم سراغ آشپزی. اشتباه کردم. از بس خوب انجامش دادم و کلی غذای خوشمزه رو سرچ کردم و پختم و البته خوردم با یه اضافه وزن 7 کیلویی مواجه شدم و نمی دونم چطور باید خودم رو دوباره به 55 کیلو برسونم :)

دیگه آشپزی بسه. برم سراغ چی؟ نقاشی و رنگ آمیزی؟ اوریگامی؟

  • پـــــر ی

روزانه

۳۰
ارديبهشت
«روزانه» زندگی کردن مزخرف ترین شکل زندگی کردن است. اصلا «زندگی کردن» است؟!
  • پـــــر ی

تمام دیروز کتاب «از سرد و گرم روزگار» از احمد زیدآبادی را می خواندم. با نثری خوب و آراسته. با اینکه دلم میخواست خواندنش طول بکشد یک روزه تمامش کردم و حالا دوباره به بعضی صفحاتش نگاهی می اندازم و فکر می کنم چقدر مورخان در طول تاریخ در حق مردم جفا کرده اند. از این نظر که تقریبا هیچ چیز از «تاریخ مردم» به معنای People's History نداریم.

1.وقتی زیدآبادی از نحوه زندگی روزمره خانواده و اهل روستا حرف می زند، وقتی از بی چیزی و نداری مردم می گوید، وقتی زندگی خوشه چینان را روایت می کند، وقتی درباره نوع لباس و پوشاک می گوید، وقتی درباره چند غذای محلی و محدود آن ناحیه صحبت می کند، وقتی از روش های درمانی مردم در برابر بیماری ها می گوید، وقتی از تفریحات و سرگرمی های کودکان و بزرگان حرف می زند، وقتی نحوه مواجهه مردم با پدیده ها و غذاهای جدید را بیان می کند، هر تاریخ خوانده ای باید از خود بپرسد مردم کجای این تاریخند که ما نوشته ایم؟ چرا هرگز مردم را بررسی نکرده ایم؟ مردم خود ماییم. تک تک ما. که باید به «تاریخمند بودن» خود واقف باشیم.

بیایید درباره آداب و رسوم، زندگی روزمره، نوع پوشاک، نوع تغذیه و انواع مواد غذایی را در دیار خود و همه و همه آنچه که به زندگی مردم ربط دارد بنویسید. مکتوبش کنید و شک نکنید زمانی مورخان از آن بی نهایت استفاده خواهند کرد.

2. رنج مردم در این کتاب بی نهایت است و هیچ روزنه امیدی نیست. شاید مثل حالا ... .

  • پـــــر ی

سوزی

۲۲
ارديبهشت
هفته سختی بود. البته کلا هفته های سختی هست. بدون لب تاب گذشت. حالا «سوزی» (لب تابم) کاملا سرحاله :) مرسی از دکترش :)
چرا این بار هیشکی نیومد کامنت خصوصی بذاره «کجایی پری؟»، «چرا دیگه نمی نویسی؟» و از این حرفا؟ :(
  • پـــــر ی

صدرا

۰۹
ارديبهشت
یه پسربچه ساختمون کناری ما هست که همیشه اذان میگه،کارش همش رو مخم بود. الان که بارون گرفت رفتم دم پنجره. دیدم داره با تفنگش بازی می کنه. اسمشو پرسیدم. گفت ولی نشنیدم. سعی کرد رو هوا بنویسه از بس که سریع می نوشت نفهمیدم. یه لحظه رفت و اومد رو یه برگه خیلی بزرگ نوشته بود: صدرا. اینقدر از این کارش ذوق کردم که نیم ساعت دم پنجره وایستادم و حرف زدیم. کلاس سوم بود و طبقه دوم ساختمون بودن. مامانش واسه ناهار ماهی پخته بود و حالام همه درساشو تموم کرده بود و اومده بود که بارونو ببینه و مثل من منتظر رنگین کمون بود و همش می گفت مطمئن باش سیل میشه. 
گفتم اون پسربچه که همیشه اذان میگه تویی؟ گفت آره. گفتم چرا؟ گفت چون کلام خداست. 
  • پـــــر ی