زاویۀ زیست

.زاویه زیست واژه ایست در مقابل زاویه دید، فرقش این است که آدم این زاویه را زیست می کند

زاویۀ زیست

.زاویه زیست واژه ایست در مقابل زاویه دید، فرقش این است که آدم این زاویه را زیست می کند

رها...

۳۱
تیر
داشتم در دست نوشته های سال های پیش، زمان هایی که هنوز وبلاگ نداشتم یعنی منهدمش کرده بودم می گشتم که به این جمله برخوردم. دقیقاً تیرماه 1393 بوده که آن را نوشته ام. دیدم با گذشت سه سال از آن روزها هنوز هم همین حس را دارم. کجای زندگی ام تغییر کرده جز اینکه من پیرتر شده ام. 

«زمانی که احساس می‌کنی رها شد‌ه‌ای و هیچ‌چیز، دیگر وجود ندارد؛ تنت عمیقاً زندگی را نمی‌تواند بپذیرد. از آن زمان‌هایی است که این حس را به دوش می‌کشم.»

تا کی می خواهم این حس را به دوش بکشم؟

  • پـــــر ی
و اما نقاشی حریرجان از من، همچینم بی شباهت نیست حالا که فکرشو می کنم. من مرده اون النگوهای قرمز و مشکی هستم که عینشو دارم :) ولی خب موهام هیچوقت اینقدر بلند نشد :) 
از همین تریبون مراتب تشکر و سپاسگزاریم رو از حریربانو اعلام می کنم. 
  • پـــــر ی
و باز هم در تایید حال بد این روزهای من همین بس که وقتی سردبیر یکی از روزنامه ها گفت: «مطلبت در مورد ناصرالدین شاه هفته بعد چاپ میشه»، مثل آدم هایی که تا حالا اسم ناصرالدین شاه رو نشنیدن شاخم دراومد که من کی در مورد «سفرهای ناصرالدین شاه به فرنگ» مطلب نوشتم آخه؟؟ از من اصرار که من همچین مقاله ای ننوشتم والا، حتما برا یه نویسنده دیگه است، از ایشون انکار که مقاله خود شماست. خلاصه که وقتی مقاله رو بین فایل های لب تابم پیدا کردم تازه فهمیدم که گویا این روزا حالم بدتر از چیزیه که فکرشو می کردم.

+اگه بازم ممیزی، تیتر رو خط قرمز نکشه، عنوان خوبی هم واسش گذاشتم. 
  • پـــــر ی
در توضیح حال بدی این روزای من همین بس که تمام دیروز از تشنگی هلاک شدم و همش با خودم می گفتم پژوهشگاه به این بزرگی چرا آب سردکن نداره یا خدمه اش یه پارچ آب رو میزای ما نمیزارن خب، امروز که اومدم متوجه شدم در دو قدمی میز من، یه دستگاه آب سردکن بزرگ وجود داره:/
  • پـــــر ی

این همه...

۱۹
تیر
کی تهران این همه دلگیر شده؟!
  • پـــــر ی
یک توضیح: روزهای 14 و 15 تیرماه همزمان با «روز قلم» قرار بود که سمپوزیومی با عنوان «اکنون، ما و شریعتی» برگزار بشه. تا حدودی در جریان برگزاریش بودم و می شد حدس زد اولین مکانی که برای برگزاری این برنامه توسط هیات علمی سمپوزیوم در نظر گرفته میشه حسینیه ارشاد هست. ولی حسینیه ارشاد نپذیرفت که حتی یادمان چهلمین سال درگذشت (شهادت) دکتر شریعتی رو برگزار کنه و این یادمان در 29 خرداد در دانشکده علوم اجتماعی دانشگاه تهران برگزار شد. 
بعد از رد حسینیه ارشاد، بنا به اینکه تعدادی از اعضای هیات علمی این سمپوزیوم از جمله دکتر عباس منوچهری؛ دبیرعلمی، از اساتید دانشگاه تربیت مدرس بودند، نامه نگاری با دانشگاه تربیت مدرس آغاز شد و به استناد توضیحاتی که توسط گروه اجرایی این برنامه اعلام شد همه امور اداری هم انجام شده بود اما دقیقا یک روز پیش از برگزاری برنامه دانشگاه تربیت مدرس هم اون را لغو کرد. این درحالی بود که سیزدهم تیرماه سالن شهید چمران در دانشگاه تربیت مدرس به طور کامل در دست عوامل اجرایی سمپوزیوم به منظور نصب پلاکاردها و تهیه میزهای کتاب و سایر تدارکات بوده. حتی هزار جلد کتاب هم به آنجا منتقل شده بود. اما یکباره لغو این برنامه رو بدون دلیلی مشخص و به بهانه عدم انجام امور اداری و عدم صدور مجوزهای لازم به دبیر اجرایی اعلام می کنند. 

هر کسی که کار اجرایی انجام داده باشه، میدونه که امکان نداره چنین اتفاقی بیفته، یعنی بدون گذراندن مجوزهای لازم، جلساتی با کارشناس برنامه و دبیرعلمی سمپوزیوم و دانشگاه میزبان برگزار بشه، سالن هم در اختیار عوامل اجرایی قرار بگیره و همه امور انجام بشه و بعد اعلام بشه که نه، نمیشه. اساسا تا وقتی تمامی امور اداری صورت نگرفته باشه امکان نداره دانشگاهی درب مهم ترین سالن خودش رو که پر از تجهیزاته مخصوص صدا و تصویره به روی کسانی باز کنه که بالاخره معلوم نیست قراره اونجا برنامه اجرا کنن یا نه. 
شریعتی به عنوان یه متفکر معاصر که البته اندیشه اش وجوه مختلفی داره برای این انقلاب باید بیش از اینها قابل توجه باشه، نه اینکه به این شکل باهاش برخورد بشه. حتی اگر شریعتی رو «تئوریسین انقلاب» هم ندونیم همچنانکه دکتر احسان شریعتی چنین اعتقادی درباره پدرش نداره، اما به عنوان یه متفکر بسیار مهمه و باید جنبه های متفاوت اندیشه اش در چنین برنامه هایی دقیقاً واکاوی بشه. 
اکنون، ما با شریعتی چه می کنیم؟

+در همین راستا بخونید. «شریعتی ممنوعه»، روزنامه اعتماد

الحاقیه: یوزف کا نویسنده وبلاگ «آوخ» با ارجاع به این مطلب، و در پاسخ سوالی که برای من پیش آمده بود، لطف کرد و پاسخ داد و علاوه بر کامنت مفیدش پستی مفصل تر هم نوشته است. دوست داشتید بخوانید.
  • پـــــر ی

بوسه

۱۵
تیر

۱. آیا می دونستین امروز، روز جهانی بوسه بوده؟! خب جای اینکه اینجا رو بخونین، همو ببوسین:) انتخاب نوعش باخودتون، لطفا فقط زوج ها از نوع فرانسویش استفاده کنن:)

۲.چه روزایی دارن این مردم سرزمین کفار، یه لحظه تصور کنین امروز خیابونای اونا چه ریختی بوده:)

۳. همیشه جز آرایشگر اصلی تون، یه آرایشگر ذخیره داشته باشین، وقتایی که آرایشگرتون معلوم نیست کدوم گوریه، مثل امروز من سرگردون نشین، مخصوصا که بخواین برید سفر و بیشتر شبیه اجنه باشید تا آدمیزاد. از من گفتن.

  • پـــــر ی

دو دهه...

۱۴
تیر
۱. مستحضر هستین که هر چی آلو و خرما و گیلاس بود مزه شون قاطی شده بود و گیج شده بودم یعنی بالاخره حس چشاییم هم مثل حافظه ام به ف... عه ببخشید به فنا رفته واقعا؟ که بعد دیدم خوشبختانه هنوز هم مربای روانی کننده ی آلبالو مزه واقعی مربای آلبالو میده و هنوزم از عهده اش برمیاد که منو به جنون برسونه.

۲. یه دردی هم آدمیزاد داره که فک می کنه تا ابد جوون می مونه، امروز روزنامه شهروند یه تیتر داشت که:«ایران دو دهه دیگر با سونامی سالمندی مواجه می شود.» اولین بار خوندمش گفتم، وا چرا آخه؟ این همه جوون رعنا و رشید داریم، البته منظورم خودم نیست هاا، من که پیرزن شدم رفت، نشونه اش همین غرایی که می زنم، بعد دوباره خوندمش دیدم که بابا راست میگه، خودم بیست سال دیگه، پنجاه سالمه. هیچی دیگه بیشتر افسرده شدم. واقعاپنجاه سالگیم چجوریه؟! الان اینقدر غر میزنم وای به حال اون موقع، نمی خواین که تا اون موقع این وبو بخونین که احیانا؟!:)

۳.چرا تیر ماه مثل یه ماه سی و یک روزه رفتار نمی کنه آخه، چرا سالانه رفتار میکنه. فکر نمی کنه باید زودتر تموم شه، حس می کنم ده سال گذشته تا الان، پیر شدم. تموم شو دیگه لعنتی.
  • پـــــر ی
«البته دفترخاطراتی داشتم، از همان‌هایی که آن روزها مرسوم شده بود، پس‌زمینه‌ای از غروب آفتاب و یک درخت نخل و یک جفت چشم اشک‌بار و صفحات کاهی که در پس‌پشت تک‌تک آن، این تصویر تکرار شده بود. آن را به زحمت خریده بودم، چندین هفته برای خریدش تمام پول‌هایم را جمع کرده بودم، برای آن روزها دفتر گرانی بود. ولی تویش شعر می‌نوشتم. شعرها و حرف‌های دیگران را، نه حرف‌های خودم را.‌»

لا به لای یکی از نوشته های سال های پیش چشمم به این قسمت افتاد و توانست مرا حداقل به پانزده سال پیش برگرداند. نوشتن، بهترین اتفاق ممکن است.
  • پـــــر ی

کافکا در کرانه رو امسال از نمایشگاه کتاب خریدم. کتابی بود که تا صفحه 150 مجبور بودم مدام کنارش بذارم و به کارام برسم اما حدوداً از صفحه 200 به بعد دیگه به کارام فکر نمی کردم. بخونیدش، مخصوصاً اگه از خوندن «صدسال تنهایی» مارکز لذت بردین این کتاب رو هم زمین نمیزارین. 

«با خود گفت بهتر است سعی نکنم چیزی را که اساساً معقول نیست، معقول کنم.»1 یادتون باشه تموم کتاب رو با همین منطق بخونین. هر چند کتاب و رخدادهاش اساساً منطق پذیر نیست. 

1. کافکا در کرانه، هاروکی موراکامی، ترجمه مهدی غبرایی، نشر نیلوفر، چاپ نهم. ص 450
  • پـــــر ی